مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
149
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اسلام ببرند و كشتى از اينجا بجزاير خالدان رود كه پادشاه آنجا را ملك شهرمان گويند . قمر الزمان چون اين سخنان بشنيد ، ساعتى بفكرت فرورفت و دانست كه از براى او هيچ كار بهتر از آن نيست كه در همان باغ بنزد باغبان بسربرده ، منتظر فرج باشد . پس باغبان گفت : مرا در اين باغ منزل ده و از من نگاه دارى كن . باغبان گفت : سمعا و طاعة . پس از آن قمر الزمان را آب يارى درختان بياموخت . و قمر الزمان ، آب بپاى درختان همىبست و درخت خشكيده همىبريد و باغبان كرتهء كبود كوتاه ، او را در بر كرد كه بزانوهاى او ميرسيد . پس قمر الزمان ، درختان را آب ميداد و سرشك از ديدگان همىريخت و شبان روز در جدائى همسر خود ، ملكه بدور ، اشعار همىخواند . از جملهء آنها اين ابيات برميخواند : عاشق بدرى شدم كز عشق او گشتم هلال * فتنه بر سروى شدم كز هجر او گشتم خلال كيست چون من در جهان از هجر سرو و عشق بدر * شخص دارد چون خلال و پشت دارد چون هلال گر مراد از صبر زايد من كجا يابم مراد * ور خيال از خواب خيزد من كجا بينم خيال پس قمر الزمان را كار بدينجا كشيد . و اما زوجهء او ملكه بدور ، دختر ملك غيور چون از خواب بيدار شد ، قمر الزمان را بطلبيد و نيافت . چون تأمل كرد ، ديد نگين نيز در آنجا نيست . عجب آمدش و با خود گفت : آيا همسر من كجا رفته ؟ گويا نگين را برداشته و رفته است و گويا سرّى كه در آن نگين بود ، ندانسته . و لكن او را كارى عجب پيشآمده كه سبب رفتن او شده . و گرنه او بجدائى من شكيبائى نداشت . نفرين خدا بر آن نگين باد كه سبب اين كارها همان نگين گشته . پس از آن ، ملكه بدور سر بجيب فكرت فروبرد و با خود گفت : اگر